پایان دنیا

ما را رها کنید در این خوشبختی بی حساب...! به کی بگوییم که بسمان است. آنقدر احتراممان را نگه داشته اید که راستی راستی باور کرده ایم کسی هستیم. شما را به خدا اینقدر ما را بالا نبرید ترس از ارتفاع از همین پایین وجودمان را مور مور می کند. آنقدر ما را مورد عنایت قرار دادید که دیگر کم آوردیم و فقط می توانیم سرمان را پایین بی اندازیم و در برابر محبتتان چشم هایمان را خیس کنیم. گوش شما که از مناعت طبعتان همیشه در برابر سیل تشکر ما بسته بوده است اما به روزگار که می توانیم حرف دلمان را بزنیم؟ می خواهیم بگوییم روزگار... از تو یک دنیا تشکر داریم که ما را همانجا قرار داده ای که لیاقتش را داریم یعنی در واقع هیچ جا قرار نداده ای! می خواهیم بگوییم روزگار یک دنیا ممنون که همیشه راه های ما را باز گذاشته ای تا برای رسیدن به آنجایی که هدف خوانده ایم، قدم که نه چهار نعل بدویم. هرچند مقصدمان آخر پرتگاه باشد! می خواهیم بگوییم روزگار سپاس بیکران ما را بپذیر که آنقدر نوازش هایت لطیف بود که امروز هیچ حسی نسبت به ضربات وحشتناکت نداشته باشیم. کلا از بس مهربان بودی دیگر داریم از تو می ترسیم! دیشب دنیای فوتبال هم رسما توقیف شد. یعنی همان بهانه ای که بعد از بی سقف شدن بام کویر، چرخ این وبلاگ و چرخ قلمش را می چرخاند. هرچند خیلی وقت است که به ایستادن چرخ ها عادت کردم. ظاهرا توان چرخاندن این چرخ از پای یک گله گاو هم ساقط شده است و باید فکر دیگری کرد! همین دیروز بود که برای دنیا پیام تبریک فرستادیم و تولد سه سالگی اش را جشن گرفتیم. البته اعدام کودکانی از دست دنیا هم دیگر برایمان عادی شده است و یکی باید قصه ای تازه تر بگوید! بنا به ارادت و وظیفه ای که به این موجود ناکام داشتم وظیفه دیدم برایش مرثیه سرایی کنم البته اشکش را می توانید برای خودتان بریزید چون بیشتر از دنیا شما به آن نیاز دارید!
