از جايي كه هيچ جا نبود

    


برگشتم... به كجا؟!...هنوز نمي دانم! شايد اصلا جايي نرفته بودم كه برگردم! شايد يك عمر خيال مي كردم كه مي روم و يا در حال رفتنم... اما وقتي يك سيلي جانانه تو را به خود بياورد تازه متوجه شوي خيلي وقت بوده است كه زير بي باراني درست در يك نقطه ايستاده اي و اين تصاوير بودند كه از كنارت رد مي شدند! درست مثل ماشيني كه فكر كند با آخرين سرعت در حال حركت است اما وقتي به خودش مي يايد ببينه هيچ مقصدي وجود نداشته است! بي مقصدي... بي مقصدي...بي مقصدي...!!! هميشه از اون تنفر داشتم اما خب... هيچ وقت چيزهايي كه تو از اونها تنفر داري محكوم نيستن كه به سراغت نيان. و حالا من فكر مي كنم شرايطي فراهم شد كه اين بي مقصدي نه فقط سراغ من كه سراغ خيلي از اين ماشين هاي ايستاده كنارم بياد! جالب بود كه همه دوست داشتيم براي رسيدن به يك مقصد مشترك باهم كورس بذاريم! نهايت مقصد همه ما كسب ذره اي احترام بود... همين! اما وقتي همه به مقصد رسيديم كه شايد نرسيديم! احتراممان با پس گردني، فحش، لگد و البته نابود كردن ادا شد... حتما حق مي دي كه از اين مقصد لعنتي متنفر باشم... آره داداش!! ما هيچكدوم به مقصد نرسيديم و براي همينه كه به همه ما مي گن نسل سوخته...! خيلي احساس حقارت مي كنم كه وقتي بچه هاي ما و يا حتي بچه هاي بچه هاي ما و يا حتي بچه تر هاي اون ها! با حس زبوني از ما ياد كنن و بگن خدارو شكر كه بين ما نسل سوخته ها نبودن... احساس سوختگي شديد قابل تحمل تره وقتي دود آتيشي كه روحت رو مي سوزونه رو نبيني. اما وقتي آتيش شعله بكشه....وا اسفا....! من برگشتم... دوباره از فردا از مس مي نويسم از باخت هاي ورزش كشور مي نويسم و دوباره مي گم به فردا اميدوار باشيد...! به من پوزخند نزنيد از اينكه اين همه، اين نقش مسخره اي كه مي خواهم بازي كنم زشت و آماتورگونه است... خودم از صورتكي كه مي خواهم از همين فردا و فرداها به صورت بزنم حالم بهم مي خورد. به هر حال اين طبيعت مان نسلي است كه سوخته لقب گرفته است و هيچ باراني هم نيست كه برسرو رويش ببارد... ببخشيد! يادم رفته بود كه آسمان اينجا خيلي وقت است باران ندارد. داروگ هم ديگه آواز خوندن يادش رفته تا نه ديگه گوشمان دنبال باران باشه و نه دستمان براي گرفتنش باز باشه. به هر حال... من برگشتم بدون اينكه توي همه اين سال ها جايي رفته باشم و مقصد ما اينطور چقدر كوتاه شد... انگار عمري در بي مقصدي بوديم و خودمان بي خبر بوديم و يا شايد عمري در مقصد بوديم و خبر نداشتيم... "ما" برگشتيم از جايي كه نبرده بودنمان و اين برگشتن چقدر خستگي بر تنمان كاشت... خستگي كه فقط زير باران در مي رفت اما باران هم بي وفا شده بود وقتي رسم "صداقت" و البته عاشقي فراموش كرده بود. حالا اين منم و يك دل سوخته و تن خسته... اگر تحمل من را داري باز هم به اينجا سر بزن و اگر هوس سوختن در همان آتشي كه دودش جلوي چشممان را گرفته و سيل اشك را از آن جاري كرده به واي گويه ها سربزن.... من برگشتم و منتظر نسيم مي مانم تا سلامم را به خيلي جاها برساند....

http://vaayg.blogfa.com/
+ نوشته شده توسط سعید قرایی در چهارشنبه دهم تیر ۱۳۸۸ و ساعت 23:56 |