من شاکی و عصبانی هستم از این بی احساسی!

سردتر از سوز زمستانی این روزها، آنچه که تن و روح ما را می لرزاند خالی شدن باد توپ فوتبالی است که روزی چشم های این مملکت را با خود به چرخش درمی آورد...بادی که صدای فس خالی شدن توپش در گوش ما مهیب تر از صدای هر انفجار اتمی است که روح و جان ما را فسرده می کند.

خیلی وقت بود که باور داشتیم این افیون فوتبالی را در اینجا تحت هیچ شرایطی توپ هم تکان نمی دهد و هرچقدر حالمان هم بد باشد بازهم سفره ای از یک لقمه توپ و تور 90 دقیقه ای هست که پای آن بنشینیم و گریزی از این تاروپود بسنه بر نفسمان پیدا کنیم...

اما حالا در کنار همه اتفاقاتی که فکر می کردیم از شدت بدی ناشندنی هستند ولی برای نسل ما شدنی شدند، حالا روح مرده فوتبال را هم در کنار همه آن ها پیش پای خودمان می بینیم...درست مثل روزی که هوس یک آبتنی توی جوی لاجوردی را از دست دادیم و شوق ما برای یک خیزِ بلند؛ از روی بتّه های نور کور شد...حالا هم جام جهانی می آید و حال ما را با دیدن حال خوب و عادی دیگران خراب تر می کند....دربی می آید و از بی تفاوتی نسبت به آن رنج می بریم تا آنجا که حتی نمی توانیم ادای هیجان را برایش در بیاوریم...

هوای فوتبال ما سرد است.... خیلی سرد... به سردی سکوهای ورزشگاهایش... به سردی زردی چمن هایش... به سردی فضای رسانه ای که مشتاقی برای دنبال ندارد... به سردی بردهای بی شادمانی اش و به سردی باخت های خون آلودش...

این ها همه نشانه مریضی است... مثل آلودگی که این روزها در هوای ما پخش است و همه به آن دچاریم و حتی ادای حال خوب ها را هم نمی توانیم دربیاوریم...فصد ناامیدی برای کسی نیست چراکه این ناامیدی لعنتی بدون دعوت ما خودش در دل های ما مثل بختک فرو رفته بی آنکه کسی در مطلبی، شعری، فیلمی یا فوتبالی بخواهد آن را به ما تزریق کند...و همین ما را عصبانی می کند از همه کسانی که این حال بد و ناامیدی امروز ما مرهون تلاش های آن هاست...مثل عاشقی که نمی خواهد احساسش را به معشوق از دست بدهد ولی اجبار او را هرروز بیشتر در این مسیر می گذارند تا در نهایت جنون چاره کارش شود....و من می دانم عصبانی هستم چراکه "میکشم دستمو روی صورتم هر چی باید بدونم دستم میگه"...

+ نوشته شده توسط سعید قرایی در سه شنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۱ و ساعت 12:51 |