شما راحت باشید خان و دست از جیبتان خارج کنید!

وقتی دست های شما خالی از عملکرد است باید هم به جای جواب، پرخاش کنید و شک نکنید که بهترین دفاع در حمله است و اصلا هم مهم نیست که حتی در این حملات بیشتر گل به خودی می زنید... شما به عنوان یک مدیر ناکارآمد فقط باید حمله کنید و بس تا گردخاکی برای بستن چشم ها نسبت به تمامیت ضعف خود هوا کنید!

این ها حاصل یک عمر تجربه است و به خوبی حاصل چند دهه نشستن پشت میز از جنس مدیریت را باید با این خروجی تهاجمی پرخاشگرانه نشان دهید چراکه مدیریت از جنس ناکارآمدی یعنی همین... یعنی همان جیب به جیب کردن و دنبال گشتن از این جیب به آن جیب که البته هیچگاه هم این جیب های لعنتی برای خسته شدن شما هم که شده برای یک بار هم پر نشد که نشد...

کار شما درست است و ما توقع بی جا برای شنیدن پاسخ داریم وقتی به جای رسیدگی به تخلفات سابق و روشنگری برای عموم که از جیبشان برای اشتباهات شما هزینه می کنند، تنها ترفیع و تمدید سمت برای شما می بینند باید هم ایمان بیاوریم که توقع ما برای پاسخگویی شما کمی بیش از حد زیاد است.

تا زمانی که این تاج بر سر مدیرانی از این جنس هست رعیت را چه به پرسش گری؟! تا وقتی که هستند افرادی که همیشه و هر ساعت برای شما فریاد هورا سر بکشند چه نیاز به جواب دادن این سروصداهای پرسشگر مزاحم؟! تا زمانی که دست در جیب مردم برای جبران اشتباهات و ناکارآمدی فراهم است چه نیاز به گذاشتن پاسخ برای اشتباهات در جیب خود و دنبال گشتن برای آن؟!

بله آقای مدیر... اشتباه از ما می باشد و توقعات ما زیاد است... شما راحت باشید و همچنان بدون کوچکترین نیازی به پاسخگویی به افکار عمومی تصمیمات کلان بگیرید و تقصیر را اصولا یا به گردن دیگران بی اندازید و یا در صمیمانه ترین حالت فقط آن را به گردن نگیرید...اگر در جای دیگری هم نیاز به پاسخگویی بود، هستند دوستانی که به جای شما پاسخ دهند و حتی در زمان لازم بازهم پشت میز را برای نشستن شما خالی کنند... ظاهرا فقط شما عبارت مناسب برای نشستن در جای خالی با نمره کامل هستید و مایی که از جنس شما نیستیم فقط حشو زائدیم برای پرکردن برگه آن هم با نیم نمره حداکثری...شما راحت باشید خان!

+ نوشته شده توسط سعید قرایی در چهارشنبه سی ام آذر ۱۴۰۱ و ساعت 12:54 |

من شاکی و عصبانی هستم از این بی احساسی!

سردتر از سوز زمستانی این روزها، آنچه که تن و روح ما را می لرزاند خالی شدن باد توپ فوتبالی است که روزی چشم های این مملکت را با خود به چرخش درمی آورد...بادی که صدای فس خالی شدن توپش در گوش ما مهیب تر از صدای هر انفجار اتمی است که روح و جان ما را فسرده می کند.

خیلی وقت بود که باور داشتیم این افیون فوتبالی را در اینجا تحت هیچ شرایطی توپ هم تکان نمی دهد و هرچقدر حالمان هم بد باشد بازهم سفره ای از یک لقمه توپ و تور 90 دقیقه ای هست که پای آن بنشینیم و گریزی از این تاروپود بسنه بر نفسمان پیدا کنیم...

اما حالا در کنار همه اتفاقاتی که فکر می کردیم از شدت بدی ناشندنی هستند ولی برای نسل ما شدنی شدند، حالا روح مرده فوتبال را هم در کنار همه آن ها پیش پای خودمان می بینیم...درست مثل روزی که هوس یک آبتنی توی جوی لاجوردی را از دست دادیم و شوق ما برای یک خیزِ بلند؛ از روی بتّه های نور کور شد...حالا هم جام جهانی می آید و حال ما را با دیدن حال خوب و عادی دیگران خراب تر می کند....دربی می آید و از بی تفاوتی نسبت به آن رنج می بریم تا آنجا که حتی نمی توانیم ادای هیجان را برایش در بیاوریم...

هوای فوتبال ما سرد است.... خیلی سرد... به سردی سکوهای ورزشگاهایش... به سردی زردی چمن هایش... به سردی فضای رسانه ای که مشتاقی برای دنبال ندارد... به سردی بردهای بی شادمانی اش و به سردی باخت های خون آلودش...

این ها همه نشانه مریضی است... مثل آلودگی که این روزها در هوای ما پخش است و همه به آن دچاریم و حتی ادای حال خوب ها را هم نمی توانیم دربیاوریم...فصد ناامیدی برای کسی نیست چراکه این ناامیدی لعنتی بدون دعوت ما خودش در دل های ما مثل بختک فرو رفته بی آنکه کسی در مطلبی، شعری، فیلمی یا فوتبالی بخواهد آن را به ما تزریق کند...و همین ما را عصبانی می کند از همه کسانی که این حال بد و ناامیدی امروز ما مرهون تلاش های آن هاست...مثل عاشقی که نمی خواهد احساسش را به معشوق از دست بدهد ولی اجبار او را هرروز بیشتر در این مسیر می گذارند تا در نهایت جنون چاره کارش شود....و من می دانم عصبانی هستم چراکه "میکشم دستمو روی صورتم هر چی باید بدونم دستم میگه"...

+ نوشته شده توسط سعید قرایی در سه شنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۱ و ساعت 12:51 |

این مطلب یک دردمند و از درد می گوید

جام جهانی که به آخرش رسید بیشتر فهمیدم چقدر این حال بد خوب نمی شود....مثل گمشده در بیابان که تمام شب راه می رود و امید دارد که بالاخره با دیدن خورشید از گوشه کناری راه را پیدا کند ولی سر آن نداشت این شب که برآید آفتابی....مثل لذتی که نبود در جام جهانی که برسد حتی به فینالی....این مطلب من دردمند است....دردودلی از کلمات از یک دل دردمند...دردی که با سکوت خوب نمی شود و با کلام نیز هم....مرهم فقط مایی که کنار هم هستیم....مایی که ترومای حوادث را باهم تحمل می کنیم و امشب یلدا نیز در کنار هم....



عبور از دروازه نتیجه را عوض می کند‌...گاهی به سود تو و گاه علیه تو...اینکه توپ روزگار در لحظه ای که انتظارش را نداری، تو را از کدام دروازه عبور دهد؛ و تو پس از رد شدن از این دروازه دیگر هرگز نتیجه قبل خود نیستی..‌.

برای خیلی ها و در خیلی زمین های سبز بازی، نتیجه از همان ابتدای بازی باب میل است...همان هایی که به واسطه همین نتیجه خوب از همان ابتدا، بازی دفاعی را برای روزگار خود در دستور کار قرار می دهند می دانند برای تغییر نتیجه خیلی نیازی به حمله های بی مهابا ندارند....نیازی به کشیدن تکل های خشن مصدوم کننده و صدمه زننده نمی بینند...به آب و آتش زدن برای آن ها یک هیجان بلند پروازانه و یک اضافه کاری محسوب می شود نه یک لازمه حیات برای حذف نشدن.....

اما برای برخی دیگر، از همان ابتدای ورود به زمین، چند گل به سود حریفی به نام‌ روزگار و شرایط موجود ثبت شده است... و از همان ابتدا به شکل مغلوب باید کار خود را آغاز کنند...مسلم است این جماعت که باید از دقیقه صفر برای کمبودهای خود، بازی که نه جنگ خود را آغاز کند و از همان ثانیه اول ورود به زمین خیسی پیراهنشان با اشک و عرق، اضافه وزن آن ها را مشهود کند، هیچگاه لذت بازی را مثل دسته اول حس نمی کنند و حسرت به انضمام بغض قوت غالب راه گلویشان باشد.

اینکه من و شما همه عمرمان خودمان را در برابر حریف در کدام دسته بالا دیدیم به نقل و انتقالاتی برمی گردد که زاده آسیایی و جبر جغرافیایی برای ما رقم زد که حالا منوی صبحانه ما با سیگار و چایی تیک می خورد اما گاهی نمی شود که در این بازی توپی با صدای مهیب خود و زوزه ای که به نحسی کشیده می شود، از دروازه عبور کند و تو بی خیال این گل خورده باشی...

گاهی این گل خورده دردش به تمام گل های خورده ای می ماند که دیدی و حتی ندیدی اما سیاهی اش را به تنت جا می گذارد تا جایی که این توپ را به جای دروازه به شکل تمام قد در دهان خود میبینی...و درست همینجاست که سکوت تو، دنیا را برایت ساکت می کند....و وای بر این سکوت کر کننده برای تو که رنج دنیا را رقص کنان پیش چشمت می آورد...رنجی که شایسته آن نبودی ولی مجبور به تحملش می شوی...مصیبتی که سزای تو نبود ولی به مجازاتش دچار می شوی...رخوتی که در قامت تو نبود ولی قاتل هیجان و انرژی تو می شود و در نهایت زمین خوردنی که برخلاف توپ بچگی های ما به هوا برنمی گردد بسکه سنگینی این غم آن را حجم داده است.....

این توپ در دهان نشسته برای تو کم کم آب می شود و حتی به لطف تطبیق ژنتیکی که پیدا کرده ای برایت خوشمزه می شود و مزه ای به شکل خروس قندی برای لطیفه ساختنش پیدا می کنی و کم کم در معده تو رسوب می کند تا دهانت مجالی برای کشیدن فریاد پیدا کند تازه آن زمان است که حریف چغر و بد بدن متوجه بودن تو می شود تا یک بار دیگر دروازه تو را این بار دردناک تر از مسیر قبل باز کند.....و این نبرد همچنان ادامه دارد..‌.

در پایان ۹۰ دقیقه بالاخره بازی برای همه ما تمام می شود....چه آن دسته که از ابتدا برنده به زمین وارد شده بودند و لذت بازی بردند و آن را برای دیگران تعریف کردند و چه دسته دوم که بنا به شرایط موجود در بازی به شکل پاره از رباط صلیبی و سایر اعضا و جوارح، زمین را افقی روی برانکارد ترک کردند...

ما همه پوستی در این بازی داریم و اگر پوست ما قلفتی و از بیخ کنده شده است و صدای فریادمان از درد چه با آخ بلند و چه سکوت کر کننده بر آسمان بلند است یک شیوه تکنیکی در بازی نیست...این دردی است که روح و جان ما را تکل می زند ودر نهایت تیر دروازه را به قلب ما پیوند می دهد....

این مطلب تا همیشه پایانی باز دارد و هیچگاه به تور دروازه نمی رسد حتی اگر کلفتی این تور داخل دروازه سرها را بی جرم و بی جنایت در میان خود متوقف کرده باشد....ما همیشه حرف برای گفتن داریم حتی وقتی صدایی از ما نمی شنوید....درد همیشه با خود حرف برای گفتن دارد و من در حال حاضر یک دردمندم و حرف هایی برای نگفتن....

+ نوشته شده توسط سعید قرایی در پنجشنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۱ و ساعت 11:38 |