کرمان کشون

 

             

          

 

۱-حالا دیگر همه‌ی ما به نوعی وارد این بازی شده‌ایم، خواسته یا ناخواسته ـ حتی در حداقل توجه خود ـ جلوی تلویزیون می‌نشینیم، تا بازی تیم محبوب‌مان «صنعت مس» را ببینیم. تا همراه با فتح تیم، خود را فاتح فتح‌الفتوح بدانیم و در شکست آن‌، زانوی غم به سینه گرفته، تا چند روز بغض‌مان را توی گلو غرغره کنیم. لاله‌های نارنجی‌کویر ـ حتی بعد از عوض شدن رنگ شورت‌هایشان و همه‌ی آن‌ توجیه‌های خنده‌داری که به رنگ اکسیدمس و نیلی بیشتر پیوند می‌خورد!؟ ـ حالا مردان آمال و آرزوهای ما شده‌اند، دست‌نشان هم شهری افتخاریمان می‌شود، فرهاد کاظمی هم سر لشکر قشون عزتمان، مردمی که در هیات یک ناجی بزرگ می‌آید که به «مس» شخصیت بدهد و آخر سر هم مثل یک سردار شکست خورده دروازه‌ی غرور ما را به روی خواجه‌ی ناکامی می‌گشاید که تجربه‌ای دیگر از یک محاصره‌ی تاریخی را به فرجامی تلخ واگذاریم.

یک دو سالی است و بیشتر شاید که بعد از هر بازی مس، تلفن‌های مقامات به کار می‌افتد، برای تبریک، برای خط و نشان کشیدن‌ها، برای خسته نباشید گفتن‌ها، برای انتقاد و... و شگفتا که این تلفن‌ها پیشتر، هیچ‌گاه این‌گونه مسوولانه به کار نمی‌افتاد. حتی وقتی که نوار سنگ شکن پاره می‌شد و بچه‌های خط تولید در سرچشمه عزا می‌گرفتند، حتی وقتی که خاک انبار درشت چوک می‌کرد، حتی در آن بحران عظیم 16 آذر سال 65، در سرمای دهشتناک 18 درجه زیر صفر و خاکریز نواری که به سیل غلطیده بود، دکل‌های برقی که خوابیده بودند و کالورتی که تمام آن‌را سنگ و لای سیلاب پر کرده بود...

تمام مس، حالا چند سالی است که توی این بازی‌ها معنی می‌گیرد، توی نتیجه‌ی بازی مس با صبا باطری، با پیکان و مقاومت قهرمانانه‌ای که در مقابل استقلال کرده بودیم. بازی درخشان‌مان در مقابل پرسپولیس. یعنی حالا دیگر همه‌ی ما به نوعی وارد این بازی شده‌ایم، بازی فوتبال، تب فوتبال، تب سرخ و آبی، تب نارنجی.

مس اما این‌ها نیست، نکند که زیادی سرگرم این بازی‌ها بشویم.

 

 ۲-  شک نیست که شکل‌گیری ورزش مدرن، باشگاه‌ها، فوتبال حرفه‌ای، قهرمان‌ها و... همه محصول فرایند مدرنیته است. شک نیست که حالا فوتبال بخشی از زندگی اجتماعی ما شده است، شک نیست که کارکرد ورزشی، فرهنگی و اجتماعی عمیق فوتبال، حالا دیگر در حدی است که باید توی تمام مناسبات فرهنگی و اجتماعی جای آن‌را باز کنیم. فوتبال حالا دیگر یک کالای فرهنگی شده است، ورزش «دیگر نقش سنتی خود را به عنوان وسیله‌ای برای تقویت قوای بدنی یا اجرای مناسک و آیین‌های قومی و فرهنگی از دست داده است.» روی جدید سکه‌ی ورزش، خاصه فوتبال، حالا کارکردهای جدیدی را ارایه می‌دهد... و این همه به عنوان یک نیاز فرهنگی باید که مورد توجه قرار گیرد، باید که روی آن سرمایه‌گذاری شود، باید که این کالا در بازار فرهنگ عرضه شود، مشتری پیدا کند خریدو فروش شود... و این همه الزامات خود را می‌طلبد؛ بازار تبلیغات سالم، حمایت‌های صادقانه و اما نه یک جارچی که داد بزند؛«بیا که صاحبش بدبخت شد؟!»

مشکل ما این است که توی همه چیزمان گرفتار عادت تاریخی افراط و تفریط خود شده‌ایم، توی فوتبال هم!... داریم می‌رویم که از آن سربام بیافتیم.

فوتبال واقعیت زندگی مدرن امروزست، و همه جا هم همین‌‌طور است. توی فرانسه، اسپانیا، برزیل، انگلستان... و تا بحرین و قطر، انگار فقط اما ما فوتبال را سرجای خودش نمی‌بینیم، اصلا ورزش ما سرجای خودش قرار نگرفته است، ورزشی که توی آن جواب قلم را با قمه می‌دهند! فوتبالی که سرنوشت یک تیم را هوچی بازی‌ها و باج‌گیری‌ها رقم می زند، حالا آمده است و همه چیز ما شده است. حتی آن سر سالم فوتبال هم جای بحث دارد. سر جادویی فوتبال را می‌گویم. می‌دانیم هم که حتی توی جهان «دانایی محور»امروز هم هیچ یک از فرهیختگان عرصه‌ی علم و دانش و هنر و معرفت هم به اندازه‌ی یک الف ‌بچه فوتبالیست هم  شهرت ندارند، اما این چنین هم فراموش شده نیستند که ما داریم فراموش می‌کنیم.

بازی تاریخی ایران/ استرالیا در آذر 76 که یادتان نرفته است. یک بازی حقیقتا حیثیتی که غرور ما را تعریف می‌کرد.

با بازگشت قهرمانانه‌ی تیم ملی فوتبال ایران از سیدنی، همه‌ی بانک‌ها و شرکت‌ها و موسسات دولتی و بنگاه‌های اقتصادی در یک مسابقه‌ی تاریخی تقدیر و تجلیل جوگیر شده و  هرچه که داشتند به پای فوتبالیست‌های تیم ‌ریختند، اتومبیل، حساب بانکی، مصرف یک‌سال پودر لباس‌شویی، دستمال کاغذی و بخاری گازی... و درست هم‌زمان با همین ماجرا، تیم المپیاد ریاضی و فیزیک ایران نیز در فتحی دیگر وارد ایران شد... بی‌استقبالی آن‌چنانی و تلخ‌تر آن‌‌که همین قهرمانان عرصه‌ی علم وقتی در حادثه‌ی جاده‌ی همدان جان باختند، هیچ‌یک از این همه شرکت‌ها و سازمان‌ها... حتی یک تسلیت ساده هم به خانواده‌ی آن‌ها نگفت؟!...

بنا ندارم که به بحث کارشناسانه‌ی جامعه‌شناسی ورزش، خاصه فوتبال بپردازم، اما دلم می‌خواهد یک نکته را به ناچار و به تاکید بگویم؛ آیا فکر نمی‌کنید که ما زیادی داریم به موضوع فوتبال ولیگ برتر و سه امتیاز بُرد... بها می‌دهیم، آیا فکر نمي‌کنید که ما این جا عیار مس‌مان را داریم با فوتبال محک می‌زنیم؟

 

3- و درست 4 سال قبل در روز 16آبان 1382 در استادیوم سلیمی‌کیا، در جریان بازی تیم فوتبال صنعت مس کرمان و صباباطری ـ بازی‌های لیگ(1) ـ مهدوی مدیر عامل وقت باشگاه صنعت مس، ظاهرا در دفاع از اصالت فوتبال کرمان در مقابل مافیای فوتبال، یک سیلی جانانه]ذکر صفت از فردوسی‌پور است؟![ به گوش ]یا شاید سر[ داور مسابقه می‌زند. صدای این سیلی آن‌چنان درتمام ایران می‌پیچد که تنها در طول دو هفته بعد از واقعه، صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، 73 بار این سیلی کذایی را نشان می‌دهد؟! تمام نشریات سراسری و محلی دو ماه تمام روی این سیلی مانور می‌دهند! و از برکت همین ضربه است که خیلی از مردم ایران نام صنعت مس را می‌شنوند و شاید برای اولین بار هم! موذن‌زاده، آن زمان رییس سازمان ایمیدرو «سازمان توسعه و نوسازی معادن و صنایع معدنی» و معاون وزیر صنایع و معادن بود، کمتر کسی نام او را شنیده بود. اما در عرض یک روز و با تیتر یک روزنامه که: «موذن‌زاده پا به توپ شد!» او چهره‌‌ی روز تمام ایران می‌شود! پیشتر هیچ‌کس و جز معدودی از هم‌شهریانش نمي‌دانستند که او از سرداران جبهه‌ و جنگ بوده است، قائم‌مقام لشکر پیروز ثارالله بوده است، نماینده‌ی مردم کرمان در مجلس شورای اسلامی بوده است، سرنوشت معادن و صنایع معدنی کشور را به دست داشته است... یک «پا به توپ شدن» مجازی به اندازه‌ی تمام مجاهدت‌های جبهه و جنگ، وکالت مجلس و مدیریت معادن کشور... او را چهره می‌کند. این جادوی فوتبال است! از قبیل این نمونه‌ها زیاد داریم و از قبیل آن سیلی‌ها هم روزی هزاران بار توی گوش این و آن می‌خورد، سیلی روی زمین فوتبال اما چیز دیگری است! گفته شده بود آن سیلی ضربه‌ای بود که با دست خدا و از آستین مهدوی توی چهره‌ی مافیای پشت پرده‌ی فوتبال می‌خورد! درست مثل همان دست خدایی که در سال 1986 در جام‌جهانی مکزیک از آستین مارادونای افسانه‌ای در می‌آید تا دروازه‌ی غرور شلتون را بلرزاند

یعنی دروازه‌ی فاتحان جنگ جزایر فالکند را ... همان ضربه‌ای که به مهارت دستی به اندازه‌ی تمام توپ‌های و موشک‌های رزمناوهای بریتانیایی صدا می‌کند!

جادوی فوتبال همین است و نمی‌دانم که آیا این چیز خوبی است یا بدی؟! «این‌که فوتبال موجب وفاق ملی می‌شود، این‌که فوتبال فرهنگ جامعه‌پذیری را تقویت می‌کند، این‌که موجب پر کردن اوقات فراغت جوانان در شکلی سالم می‌گردد. این‌که فوتبال دارای سیطره و نفوذ اجتماعی فوق‌العاده بالایی است» و می‌تواند که این ویژگی در مواقعی‌ مورد استفاده‌ی به جا و سازنده هم قرار گیرد... و این‌که... و همه‌ی این‌ها به جای خود، می‌خواهم بپرسم که آیا این تب فوتبال زیادی داغ نشده است؟ یعنی اصلا فکر نمی‌کنید که دیگر تب از داغی گذشته دارد شعله می‌کشد؟ که بسوزد!

 

4- تمام مس همین توپی نیست که وسط آرم آن‌ گذاشته‌اند، تمام مس همین پیراهن‌های نارنحی و شورت‌های آبی نیست، تمام مس، فرهاد کاظمی و دست‌نشان نیست، زالدرون و مهدی رحمتی و مورالس و ... نیست. و مس شکست خورده نیست! مس افتخار بورس ایران است، مس افتخار صنعت ایران است، راه‌اندازی مس افتخار انقلاب اسلامی ایران بود. می‌خواهم که بگویم، نگذاریم که خلط مبحث شود. مس با همین آرم خود و روی لباس کار بچه‌های سرچشمه، میدوک، خاتون‌آباد و سونگون هم افتخارات بسیاری کسب کرده است، مس قهرمانان زیادی داشته است، قهرمانان زیادی دارد. و مس اگر افتخار کرمان است نه به خاطر گل‌های مولایی و زالدرون است، به‌خاطر شهدایی است که در جبهه‌های دفاع مقدس داده است، به خاطر شهدایی است که توی سنگر سرچشمه جان باخته‌اند، به خاطر قهرمانان واقعی‌ای است که قلب و ریه و سلامت خود را آن‌جا گذاشته‌اند، و به خاطر قهرمانانی است که هر روز دارند رکوردی تازه از تولید می‌شکنند.

می‌خواهم بگویم نام مس را آن‌قدر به اسم آدم‌های فوتبالش گره نزنیم که به یک اشتباه ملایی یا زالدرون همه چیز را خراب شده ببینیم. می‌خواهم بگویم با وجود تمام افتخاراتی که صنعت مس در طول ربع‌قرن اخیر بر جا گذاشته است، آیا این ستمی به مس و مسی‌ها نیست که تمام افتخاراتش را به پای یک بازیکن برزیلی یا اروگوئه‌ای بنویسیم. آیا این ستمی به مس و مسی‌ها نیست که با پر رنگ کردن فرهاد کاظمی‌ها و امثالهم بیاییم فتوحات مس را در شکست‌های یک مربی بی‌انگیزه یا حتی بدشانس کم‌رنگ کنیم؟

 

5- آیا این همه ما را از آن‌چه که باید به آن فکر کنیم دور نمی‌کند؟ از این که چرا «مس هنوز آن‌جاست؟»، از این‌که چرا یک روز با مسِ 1400 دلاری طرح‌های توسعه‌ی بسیاری اجرا می‌شد و حالا با مس 8000 دلار شعارهایی می‌دهیم که به اعتبار اطلاعات‌مان از ذخایر واقعی مس کشور لااقل در طول دوره‌ی مسوولیت‌مان محقق شدنی نیست! از این‌که یک روز با همین مس آن‌هم در تولید سی/ چهل هزار تن، بخش عمده‌ای از نیازهای لشکر پیروزمان در جبهه‌های دفاع مقدس تامین می‌شد و امروز با مس 8000 دلاری حتی یک میدان در یکی از شهرهای استان به نام مس نیست؟! و چرا اگر قرارست کاری هم در عمران استان از طریق مس بشود، باید با نام باشگاه‌ صنعت مس و فوتبال بشود!... در حالی‌که بسیاری از شهرهای منظومه‌ی مس و به ویژه مرکز استان در بن‌بست توسعه مانده‌اند که سرمایه‌ای برای توسعه ندارند و این همه سرمایه هم دارد توی استان به نام مس تولید می‌شود و... از این‌که آیا تصادفی است که تازگی‌ها همه چیز مس دارد  در فوتبال و باشگاه  خلاصه می‌شود؟

 

6- و حالا هم عزا گرفته‌ایم که یک آدمی را با سلام و صلوات و طرح سه ساله آورد‌ه‌اند که به مس شخصیت بدهد! و این آدم می‌آید در یک روند گیج کننده تیم را به قعر جدول می‌کشاند و بعد هم همه‌ی ما را در روزی که باید برای شکستن طلسم گشایش استادیوم شهید باهنر جشن می‌گرفتیم، در مقابل  جمعی از مقامات و 15 هزار آدم دلسوخته‌ی ورزش استان تحقیر می‌کند و بعد هم می‌آید و از پشت پرده‌ی فوتبال می‌گوید که در عمق آن‌‌حال آدم به هم می‌خورد و آخر سرهم در یک باخت بدشانسانه می‌گذارد و می‌رود!

همین 6 هفته‌ی قبل بود که افشین اسدی در فراموش‌خانه‌ی بام نوشت: «تقصیر تو نیست فرهاد خان، آسمان کرمان بی‌ستاره شده است» و راست نوشت. خیلی وقت‌ها آدم دلش از این همه بی‌ستارگی می‌گیرد. آسمانی که تمام معروفیت کویری‌اش به ستاره‌هایش بود، حالا چرا باید این‌قدر بی‌ستاره شده باشد، فقط آرش برهانی و سامره و عباس محمدی را نمی‌گویم، دارم از ستاره‌های سوخته‌ی دیگری حرف می‌زنم، از همه‌ی آن‌هایی که با کم‌کاری‌ها و بی‌انگیزگی‌ها و شاید هم بی‌اعتماد به نفسی خود باعث شدند که توی این همه ورزشکار و ورزش دوست و لیسانس تربیت‌بدنی باهنر و آزاد، ما حتی یک پشتوانه‌ی مربی‌گری نداشته باشیم!

دارم می‌پرسم چند سال دیگر باید صبر کنیم که بالاخره بتوانیم از توی تیم‌های پایه‌ی خودمان یک تیم کرمانی داشته باشیم؟ دارم می‌پرسم چرا حتی یک مفسر ورزشی تمام عیار نداشته‌ایم؟ چرا هنوز هم باید با ته مانده‌ی سرمایه‌های موسفیدمان، بازی‌هایمان را نقد کنیم؟ این جوان‌های ما، این‌ها که باید ستاره‌های ما باشند، کجا رفته‌اند؟ چکار می‌کنند؟

و همین هفته‌ی قبل بود که همین افشین اسدی آمد 5 ساعت کنار فرهاد کاظمی نشست که حرف‌های او را هم بشنود، که نکند که خدای ناکرده، مظلوم‌کشی کرده باشیم، فرهادکشون کرده باشیم! و حقی از یک مربی صنایع کرده باشیم، یعنی‌که رسم مهمان‌نوازی کرمانی را به تمام به جا آوردیم حالا اما می‌بینیم که کرمان کشون شده است!؟

راستش اگر نیک‌نفس را باور نداشتم، اگر او را به‌خاطر شناخت عمیقش از فوتبال نمی‌شناختم. اگر او را به خاطر نجابت و صداقت مهربانانه‌اش، به خاطر مدیریت اخلاقی و کریمانه‌اش، به خاطر صبوری مظلومانه‌اش و به خاطر عشق عمیقش به مردم و استانش نمی‌ستودم، حتما این را از او می‌پرسیدم که آیا فکر نمی‌کند که بین خواست مردم و انتظارات مقامات از باشگاه‌‌داری و لیگ و فوتبال، یک جاهایی فرق‌هایی وجود دارد؟... آیا بهتر نیست که همه چیز را برای افتخارات همین امروز خرج نکنیم و بگذاریم که سرمایه‌هایمان در زمان شکل بگیرند؟ آیا بهتر نیست که یکی دو سال قید حتی میانه‌های جدول را بزنیم و بمانیم برای این‌که تیمی در خور نام کرمان، با شناسنامه‌ی کرمان و با غیرت و هویت کرمانی بسازیم، و البته هزینه‌های آن‌را هم بدهیم! حتی اگر ثمره‌اش را دیگری بیاید و بچیند!

و حقیقتش دلم می‌خواست کاش که هیات فوتبال کمی زودتر تاریخ فوتبال کرمان را چاپ می‌کرد، تا لااقل جوانان امروز بدانند که می‌توان بی‌کفش، حتی! و روی سنگ و ریگ‌های زمین‌باستان تمرین کرد و بعد هم با ناهار کشک‌بادمجانی به مصاف حریف رفت و تیمی را به نام کلنی کرمان فقط به غیرت و حمیت فاتح میدان کرد.

خوبی تاریخ این است که به آدم‌ها یادآوری می‌کنند که کجا ایستاده‌اند و خیلی از جوان‌های ما این‌را نمی‌دانند! اگر می‌دانستند، ما امروز ناچار نبودیم که تمام حرمت و آبروی خود را به فوتبال گره بزنیم و بعد آن‌را به دست کسانی بدهیم که نگران وفاداری آن‌ها و پاسداری آن حرمت و آبرو باشیم

وقتی که دست خودمان خالی باشد، باید که فرهادها ناجی ما بشوند! و باید که شاید سرنوشت یک تیم را پشت پرده‌‌ای‌ها رقم بزنند! دلم می‌خواهد فریاد بزنم که آی جوان‌های کرمانی کمی‌غیرت، کمی‌حمیت، برای بالندگی‌تان صبر می‌کنیم. ببالید که دستمان خالی نماند که حتی توی فوتبالی هم که باور نداریم به راه درستی می‌رود، حرفی برای گفتن دانسته باشیم، می‌توانیم که لااقل این فوتبال و این ورزش را سالم‌تر از آن‌چه که هست بسازیم. آي جوان‌های کرمانی کمی غیرت، کمی حمیت.  

(استاد محبی/ بام کویر)

+ نوشته شده توسط سعید قرایی در شنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۸۶ و ساعت 12:14 |