این وزنه، کلام را برای نشنیدن سنگین می کند
وقتی حرفی از روی کینه نسبت به شخص و یا مجموعه ای زده می شود، خواهی یا نخواهی بوی آن در فضا بلند می شود.... و همین بو می تواند عمق راستی این کلام را مشخص کند...

حرفی که از سر کینه زده می شود اصولا نه صداقتی در خود دارد و نه دلسوزی اما آنچه را که در خود حسابی پروپیمان می بیند تخریب است، آتش بیاری معرکه و چوب هایی که برای خراب کردن شخص لای چرخ یک سیستم و مجموعه گذاشته شود...
حرف کینه دار هرچه که داشته باشد اما در خود دلسوزی ندارد... حتی ادای دلسوزی را هم نمی تواند در بیاورد چراکه این کینه چنان آتش خشمی در خود دارد که قبل از اثر سوزش دل، همان صداقت کلامت را در خود می سوزاند و خاکستر می کند حتی اگر یک نکته درست در میان صد حرف غلطت وجود داشته باشد آن را برای نشنیدن می سوزاند....
کینه آن هم از جنس شخصی کلام را آلوده می کند و مهمترین موئلفه شناخت کینه هم دقیقا در اینجاست که ببینی گوینده کلام در برابر شکست یک مجموعه آشکارا شادمانی می کند و زمان پیروزی آن به شکلی ملموس خشمگین و ناراحت است و با همین سنگ محک می توان فهمید کلیت ابعاد یک حرف در چه متر و معیاری از صداقت قرار دارد...
کینه درست مثل دروغ انسان را کم حافظه می کند... شخص کینه ای را دچار تناقض گویی می کند...ادب و اسلوب را از کلام می گیرد و در نهایت عمق کینه انسان را به جایی می رساند که برای تخریب طرف مقابل از هر دروازه ای که وجدان را زیر پا می گذارد عبور کند چراکه کینه در یک ریشه ماکیاولی وسیله را برای هر هدفی توجیه می نماید.
در نهایت آنچه کلام را به انزوا می کشاند همین کینه است چراکه وقتی بوی کینه در سخنانت هویدا شد، حتی حرف های خوش عطر تو هم با شناسه گند کینه به هوا بلند می شود و شنونده به جای بینی دست در گوش خود برای نشیندن می کند و درست همینجاست که شخص کینه ای بزرگترین خدمت را به آن کس می کند که کینه از او به دل دارد چراکه این کینه را وزنه سنگین بر کلامش کرده است تا نه فقط سنگینی این کلام، آن را بر دل ننشاند که همواره عکس آن را ناخودآگاه به اثبات برساند حتی در زمانی که به درستی بیان شود.
